داستان من اسمش راحیل است.

داستان من تابستان چند سال پیش وقتی در اتوبوس نشسته بودم و به شغل رانندگی برای پیرمرد پولداری فکر میکردم در من به مینیمال ترین حالت ممکن تبدیل شد.

روی سنگ قبری نشسته بودم و پیرمرد از من میپرسید چطوری باید با مرده ها حرف بزنم.

داستان من متولد شد و با من زندگی کرد و رشد کرد.

تابستان بعدش از دانشگاه فارغ شدم، پدر بزرگم فوت کرد، خواهرم دانشگاه قبول شد و رفت و من برای اولین بار وجود بیماری روانی ام را پذیرفتم، با کیفیت پایین سلامت زندگی ام مواجه شدم و سعی کردم با خواندن کتاب روان درمانی اگزیستانسیال یالوم به خودم کمک کنم.

کتاب معجزه کرد.

شخصیت ها خودشان را چاله چوله هایم بیرون کشیدند و خودشان را معرفی کردند.

داستان خودش خودش را نوشت و من تصمیم گرفتم بالاخره پیش روان شناس اگزیستانسیالی بروم.

سال های بعدش تا الان همه مثل شلاق خوردن بوده. بالا پایین های اختلال ام و زندگی ام را با این داستان با هم طی کردیم.

داستان من و من باهم رشد کردیم. با هم عوض شدیم. با هم شخصیت را کشتیم و دوباره زنده کردیم. من بیماری روانی ام و داستانم. 

من و راحیل.

.......................................................................................................................................

چرا دارم این ها را مینویسم؟

احساسم؟ سعی در تحت تاثیر قرار دادن خواننده ی احتمالی که همین الان در وبلاگش کامنت گذاشتم.

احساس 2: misreble pathetic hopeful honest