6
وقتی میخندد، حرف میزند و به جای بق کردن اون هم زندگی میکند.
وقتی میخندد، حرف میزند و به جای بق کردن اون هم زندگی میکند.
هولی شت گفتنش هم حس خوبی دارد.
هرچه که بوده بهتر از ساعت ها اسکرول کردن و فرو رفتن غیر قابل بازگشت در صف مردگان بوده.
کارهایی مثل
نوشتن
پیاده رفتن
نگاه کردن ویدیو های TED
پی بردن به پوچی فعالیت ها
تمام شدن طاقت و کردن فکری جدید :)
در کل فاک یو اینستا گرام.
داستان من تابستان چند سال پیش وقتی در اتوبوس نشسته بودم و به شغل رانندگی برای پیرمرد پولداری فکر میکردم در من به مینیمال ترین حالت ممکن تبدیل شد.
روی سنگ قبری نشسته بودم و پیرمرد از من میپرسید چطوری باید با مرده ها حرف بزنم.
داستان من متولد شد و با من زندگی کرد و رشد کرد.
تابستان بعدش از دانشگاه فارغ شدم، پدر بزرگم فوت کرد، خواهرم دانشگاه قبول شد و رفت و من برای اولین بار وجود بیماری روانی ام را پذیرفتم، با کیفیت پایین سلامت زندگی ام مواجه شدم و سعی کردم با خواندن کتاب روان درمانی اگزیستانسیال یالوم به خودم کمک کنم.
کتاب معجزه کرد.
شخصیت ها خودشان را چاله چوله هایم بیرون کشیدند و خودشان را معرفی کردند.
داستان خودش خودش را نوشت و من تصمیم گرفتم بالاخره پیش روان شناس اگزیستانسیالی بروم.
سال های بعدش تا الان همه مثل شلاق خوردن بوده. بالا پایین های اختلال ام و زندگی ام را با این داستان با هم طی کردیم.
داستان من و من باهم رشد کردیم. با هم عوض شدیم. با هم شخصیت را کشتیم و دوباره زنده کردیم. من بیماری روانی ام و داستانم.
من و راحیل.
.......................................................................................................................................
چرا دارم این ها را مینویسم؟
احساسم؟ سعی در تحت تاثیر قرار دادن خواننده ی احتمالی که همین الان در وبلاگش کامنت گذاشتم.
احساس 2: misreble pathetic hopeful honest
تعریف کردن احساس واقعی.
حس کردن گذشتن روز ها و زندگی.
زندگی از کنارم میگذرد و میرود و من زنده نیستم. این را اصلا دوست ندارم. کلی هدف دارم ولی به هیچ کدام نمیرسم. روزها را به خیره شدن به صفحه گوشی یا لپتاپ میگذرانم و زندگی در این بین از کنارم میگذرد و میرود.
شاید کسی اینجا را بخواند.
شاید من به زندگی برگردم.
میخواهم داستانم را بنویسم و میخواهم به خودم نزدیک شوم.
برای این ها مینویسم.