6

روزهایی که حال زهرا، خواهر کوچکترم، خوب است؛ حال من هم عالی است.

وقتی میخندد، حرف میزند و به جای بق کردن اون هم زندگی میکند.

5

امروز بیست و هفت ساله شدم.

هولی شت گفتنش هم حس خوبی دارد.

 

چهار

الان بسیار بسیار غمگین و ناراحتم. 

 

سه

اینستاگرام را هر وقت که پاک کردم اتفاق های بهتری در زندگی ام افتاده.

هرچه که بوده بهتر از ساعت ها اسکرول کردن و فرو رفتن غیر قابل بازگشت در صف مردگان بوده. 

کارهایی مثل

نوشتن

پیاده رفتن

نگاه کردن ویدیو های TED

پی بردن به پوچی فعالیت ها

تمام شدن طاقت و کردن فکری جدید :)

در کل فاک یو اینستا گرام. 

دو

داستان من اسمش راحیل است.

داستان من تابستان چند سال پیش وقتی در اتوبوس نشسته بودم و به شغل رانندگی برای پیرمرد پولداری فکر میکردم در من به مینیمال ترین حالت ممکن تبدیل شد.

روی سنگ قبری نشسته بودم و پیرمرد از من میپرسید چطوری باید با مرده ها حرف بزنم.

داستان من متولد شد و با من زندگی کرد و رشد کرد.

تابستان بعدش از دانشگاه فارغ شدم، پدر بزرگم فوت کرد، خواهرم دانشگاه قبول شد و رفت و من برای اولین بار وجود بیماری روانی ام را پذیرفتم، با کیفیت پایین سلامت زندگی ام مواجه شدم و سعی کردم با خواندن کتاب روان درمانی اگزیستانسیال یالوم به خودم کمک کنم.

کتاب معجزه کرد.

شخصیت ها خودشان را چاله چوله هایم بیرون کشیدند و خودشان را معرفی کردند.

داستان خودش خودش را نوشت و من تصمیم گرفتم بالاخره پیش روان شناس اگزیستانسیالی بروم.

سال های بعدش تا الان همه مثل شلاق خوردن بوده. بالا پایین های اختلال ام و زندگی ام را با این داستان با هم طی کردیم.

داستان من و من باهم رشد کردیم. با هم عوض شدیم. با هم شخصیت را کشتیم و دوباره زنده کردیم. من بیماری روانی ام و داستانم. 

من و راحیل.

.......................................................................................................................................

چرا دارم این ها را مینویسم؟

احساسم؟ سعی در تحت تاثیر قرار دادن خواننده ی احتمالی که همین الان در وبلاگش کامنت گذاشتم.

احساس 2: misreble pathetic hopeful honest

یک

قبلا مینوشتم. یک با نوشته هایم را خواندم و از خودم و نوشته هایم بدم امد. کسانی از من تعریف میکردند. هنوز هم یاد تعریف هایشان می افتم امیدوار میشوم. خواستم بنویسم حس خوب ولی فهمیدم حس خوب نیست امیدواریست. دقیقا به همین دلیل سراغ نوشتن برگشته ام.

تعریف کردن احساس واقعی.

حس کردن گذشتن روز ها و زندگی.

زندگی از کنارم میگذرد و میرود و من زنده نیستم. این را اصلا دوست ندارم. کلی هدف دارم ولی به هیچ کدام نمیرسم. روزها را به خیره شدن به صفحه گوشی یا لپتاپ میگذرانم و زندگی در این بین از کنارم میگذرد و میرود.

شاید کسی اینجا را بخواند.

شاید من به زندگی برگردم.

میخواهم داستانم را بنویسم و میخواهم به خودم نزدیک شوم. 

برای این ها مینویسم.